تبليغاتX
دیار یار


دیار یار

...خندانم ... به پهنای لبخند یک غنچه ی تازه شکفته

سرم رو می ندازم پایین و اصلا بهش توجه نمی کنم ....

اصلا دلم نمی خواد باز باهاش چشم تو چشم بشم ...

تا حالا هر بار که خیلی بهش توجه کردم ، یه چیزی پیش اومده ...

مدت ها بود خیلی درگیرش بودم ...

تمام فکر و ذکرم شده بود این که ببینم داره چی کار می کنه ...

یا این که می خواد چی کار کنه ...

سر به سرش می ذاشتم ...

باهاش بحث می کردم ...

بهش گیر می دادم ...

اونم کارامو بی جواب نمی ذاشت ...

هر بار یه داستان جدید واسه ساختن یه ماجرای جدید داشت ...

خیلی وقتا می شد که کاراش یه داستانِ درست و حسابی ایجاد می کرد ...

خوب بعضی هاشم باعث دردسر می شد ...

همه  نگاهمون می کردن ...

انگار رفته بودیم زیر ذره بین ...

خیلی وقتا هم کاری می کرد که همه ی غم دنیا رو فراموش می کردم ...

همین طور جلو رفت ...

جلوتر و جلوتر ...

منم باهاش جلو می رفتم ...

خیلی کارا رو می سپردم دست اون ...

آخه سیمش وصل بود ...

خودش باید درستش می کرد ...

اما اون ...

اون همیشه با من راه نمی اومد ...

یه کارایی می کرد که منو ناراحت می کرد ...

از دستش کلافه می شدم ...

می خواستم یه جوری از زندگیم پاکش کنم ...

باعث درد سرم می شد ...

از این که همه ی کارا رو اون باید می کرد حسابی کلافه می شدم ...

با اینکه با خدا بود ...

ولی من از اون چیزی که باید می شد .... جدا می موندم ...

جلو رفت ... باهاش جلو رفتم ...

جاهایی می رسید که خسته می شدم ...

می بریدم ... نمی تونستم ... توانش رو نداشتم ...

نمی خواستم ادامه بدم ...

به زور منو می کشید ...

راهی برای جداییمون نبود ...

دیگه آه م در اومد ... 

تو دلم فریاد می زدم که دست از سرم بردار ...

ولی ..

ولی ... ولی انگار صدام در نمی اومد ...

صدام رو نمی شنید ...

دستم رو محکم گرفته بود ...

ولم نمی کرد ...

نمی تونستم بفهمم که چرا داره به دستم فشار میاد ...

سرم رو که پایین انداختم ...

دیدم ...

دیدم ......

آره ... دستم به دست "زمان" گره خورده بود ...

جسم من ... با تمام اداهای "زمان" یکی شده بود ...

پس باید با جلو رفتنش جلو می رفتم ...

اون بود که فرمان رو از خدا می گرفت و ...

دست من بود که به دنبال فرمان کشیده می شد ...

وقتی به اون یکی دستش که تو دست خدا بود نگاه کردم ...

مطمئن شدم ...

حالا دیگه این من بودم که تند تند قدم بر می داشتم ...

                                                                    ( دل دوباره نوشته )

*******************************

۱ـ سلام دوستاااااااااان .... من بر گشتم ... خیلیییییییی خوشحالم ...

دلم نمی خواد برای مقابله با زمان شما ها رو از دست بدم ...

اینجا برام یه جور آرامشه ...

۲ـ خیلی وقت بود متنی ننوشته بودم که تهش یه جور دیگه می شد ...

شاید خیلی هاتون گول خوردین ( شایدم نخوردین )... ولی مخاطب من کاملا  "زمان" بود

به خودتون که نگرفته بودین ؟!!

اگه گرفته بودین برین یه بار دیگه با مخاطب "زمان" بخونیدش

۳ـ زمان ... زمان خیلی مبحث پیچیده ایه ...

پیشنهاد می کنم خودتون و کاراتونو بسپرین دست زمان و خالق زمان ...

۴ـ همه ی کارامون زیر ه ذره بینه ... مواظب نگاهت باش تا از نگاه عالیجناب همایونی نیوفتی ...

۵ـ حافظیه :

                                    سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم

                                      چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

۶ـ عبودیه :

            الهی چنان کن سرانجام کار ... تو خشنود باشی و ما رستگار ....                                  

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 20:45 توسط آسمان| |


Design By : Night Skin